محمد خزائلى

104

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت ( 11 ) [ خردمند مردى در اقصاى شام . . . . ] خردمند مردى در اقصاى ( 1 ) شام ( 2 ) ، * گرفت از جهان كنج غارى مقام ( 3 ) به صبرش ( 4 ) در آن كنج تاريك جاى ، * به گنج قناعت فرورفته پاى شنيدم كه نامش خدادوست بود * ملك سيرتى آدمى پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش * كه در مى نيامد به درها سرش ( 5 ) تمنا ( 6 ) كند عارف پاك باز ، * به دريوزه از خويشتن ترك آز چو هر ساعتش نفس گويد : بده ، * به خوارى بگرداندش ده به ده ( 7 ) در آن مرز كاين پير هشيار بود ، * يكى مرزبان ستمگار بود ، كه هر ناتوان را كه دريافتى ، * به سرپنجگى پنجه ( 8 ) برتافتى جهانسوز و بيرحمت و خيره‌كش * ز تلخيش روى جهانى ترش گروهى برفتند از آن ظلم و عار * ببردند نام بدش در ديار